عشق یک جور جوشش کور است و پیوندی از سر نابینائی ، اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن وزلال . عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارددوست داشتن نیز همگام با آن اوج میابد
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه خاص خویش دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روح ها برخلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعمی و عطری ویژه خویش دارد ، می توان گفت که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست
عشق با شناسنامه بی ارطبات نیست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست
عشق در هر رنگی و سطحی ، با زیبائی محسوس ، در نهان یا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" میگوید : (( شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید ))!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبائی های روح که زیبائی های محسوس را به گونه ای دیگر میبیند . عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است ، اگر دوری به طول بینجامد ضعیف میشود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال میکشد .و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و (( دیدار و پرهیز )) ، زنده و نیرومند میماند . اما دوست داشتن با این حالت نا آشناست . دنیایش دنیای دیگریست
عشق جوششی یکجانبه است ، به معشوق نمی اندیشد که کیست ، یک خود جوشی ذاتی است ، و از این رو همیشه اشتباه میکند . در انتخاب به سختی میلغزد و یا همواره یکجانبه میماند و گاه میان دو بیگانه ناهماهنگ ، عشقی جرقه میزند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمیبینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنائی آن چهره یکدیگر را میتوانند دید و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مینگرند ، احساس میکنند هم را نمیشناسند و بیگانگی و نا آشنائی پس از عشق – که درد کوچکی نیست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنائی ریشه میبندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میکند و از این روست که همواره پس از آشنائی پدید میاید . و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنائی را در سیما و نگاه یکدیگر میخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودمانی)) میشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد - و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و کلام یکدیگر احساس میشود و از این منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم میبینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی (( ایمان)) در برابرشان باز میشود و نسیمی نرم و لطیف - همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه در میاورد – هر لحظه پیام الهان های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز وجانبخش بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روی ایندو میزند
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی ((فهمیدن)) و ((اندیشیدن)) نیست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین میکند و با خود به قله بلند اشراق میبرد
عشق زیبائی های دلخواه را در معشوق میافریند و دوست داشتن زیبائی های دلخواه را در دوست میبیند و میابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینائی را میگیرد و دوست داشتن میدهد
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه بیشتر میشنویم سیرابتر میشویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر
عشق هرچه دیرتر میپاید کهنه تر میشود و دوست داشتن نو تر
عشق نیروئیست در عاشق ، که او را به معشوق میکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ایست در دوست ، که دوست را به دوست میبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تا در انحصار او بماند ، زیرا عشق جلوه ای از خود خواهی یا روح تاجرانه یا جانورانه آدمیست ، و چون خود به بدی خود آگاه است ، آنرا در دیگری که میبیند ؛ از او بیزار میشود و کینه برمیگیرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه ای از روح خدائی و فطرت اهورائی آدمیست و چون خود به قداست ماورائی خود بیناست ، آنرا در دیگری که میبیند ، دیگری را نیز دوست میدارد و با خود آشنا و خویشاوند میابد
در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش برباید و اگر ربود ، با هردو دشمنی میورزد و معشوق نیز منفور میگردد و دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است ، از جنس این عالم نیست
عشق ریسمان طبیعی است و سرکشان را به بند خویش در میاورد تا آنچه آنان ، بخود از طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ میستاند ، به حیله عشق ، بر جای نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقی است که انسان ، دور از چشم طبیعت ، خود میافریند ، خود بدان میرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) میکند . عشق اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح . عشق یک (( اغفال )) بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی – که طبیعت سخت آنرا دوست میدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهی ترس آور آدمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن (( همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن )) است
امیدوارم همواره به جای عشق ورزیدن ها به معشوقتاان ان را صادقانه دوست بدارید
این داستانی که میخوانید حقیقت است
همدیگر را میبینیم ، که هر کدام در دنیایی غوطه وریم ، به همدیگر عشق میورزیم اما یادمان نمیاید که زمانی
.غوطه میخوردیم در خلئی که پدید آورده بودیم برای دوست داشتن
امروز نشسته ایم و همدیگر را گوشزد میکنیم که عشق درد است ، دوری باید کرد از آن ، اما فراموش کرده ایم
که روزی عاشق بودیم و میمردیم برای یکدیگر
امروز میگوییم که یار کسی بودن آسان است ، اما نمیدانیم که عاشقی در انتظار ماست که یارش باشیم و
یاری میکنیم با هر آنکه از راه میرسد
یادمان نمیاید زمانی یار کسی بودیم که دوستمان داشت و ادعا میکردیم که دوستش داریم و فراموش کرده ایم
خاطراتمان را
این رسم زندگی نیست ، اینکه فراموش کنیم آنچه را که نمیخواهیم و بیاد آوریم آنچه را میخواهیم
همدیگر را میبینیم و از کنار هم میگذریم مثل باد ، حتی بیمصرف از تر بادی که از کنار انسان میگذرد که شاید
باد نوازشی بر صورتمان باشد اما ما آدمها برای یکدیگر هیچ تلاشی نمیکنیم
فکر میکنیم که باید ما را دوست داشته باشند ولی آنکه را میخواهیم دوست داریم و آنکه را نمیخواهیم دوست نداریم
دل عاشقی را میشکنیم و ادعا داریم که منطق راه زندگیست اما زمانی که دلمان را میشکنند زمین و زمان را لعنت میفرستیم
و خدا را گله میکنیم
این رسم زندگی نیست ، یعنی این رسم آدمیت نیست که خودمان را از آنکسی که مارا میخواهد دریغ کنیم
آنکسی را که میخواهیم در کنار خود نگاه داریم و فرصت رفتن ندهیم ولی آنکس که مارا میخواهد را از خود برانیم و دور کنیم
اگر سگی داشته باشیم به هر طریقی خواسته هایش را برمیآوریم ، دلمان برایش میسوزد اگر گازمان هم بگیرد
از خود دورش نمیکنیم بخاطر وفایش ، اما به هیچکس وفا نمیکنیم و آنکه وفا میکند به ما را میشکنیم
حرفهایمان آسمان را چاک چاک میکند اما اعمالمان یکدیگر را حتی خوشحال نمیکند
میدانیم که کسی نمیفهمد آنچه را که میگوییم عمل نمیکنیم ، همین است که همیشه نصیحت میکنیم که
دل شکستن هنر نمیباشد اما این را حتی حاضر نمیشویم که به خاطر دل مملو از محبت عاشقمان کمی محبت نشان دهیم
هر که را بفهمیم که به ما نیاز دارد دوری کنیم از او و به آنکس که نیاز داریم بچشبیم
نه ، این رسم زندگی نیست
رسم زندگی این است که اگر رفتیم برگردیم
رسم زندگی است است که اگر خواستیم ،بخواهانیم
رسم زندگی این است که اگر خواستند ،بخواهیم
این است که اگر دیدیم، ببینانیم
این است که اگر گفتیم، عمل کنیم
رسم زندگی فراموش نکردن گذشته هاست
رسم زندگی نوازش شکسته هاست
رسم زندگی این نیست که هر کس از راه میرسد را پاسخ دهیم ، انقدر دل شکستیم که دیگر برای پیدا کردن یارمان میزانی نداریم
نمیدانیم چه میخواهیم نمیدانیم اصلا چه باید بخواهیم
این رسم زندگی نیست
ما به رسم زندگی عمل نمیکنیم
عملی که میکنیم نمیدانیم درست است یا غلط
آدمی را آدمیت لازم است را میدانیم ، اما نمیدانیم که کیستیم و کسیت که ما را بخواهد
>این رسم زندگی نیست
مبانی نظری جنبش نرم افزاری
محمد مهدی میرباقری
1- ماهیت و گستره جنبش نرم افزاری
هر تمدنی از نرم افزار و سخت افزار تشكیل می شود. مراد از سخت افزار همان ساختارهای اجتماعی و محصولاتی است كه به دنبال تحقق آن ساختارها پدید می آیند. این محصولات اعم از محصولات دقیق كه ابزار آزمایشگاهی هستند، ابزار تولید و سپس محصولات مصرفی می باشد. ما اینگونه از رهاوردهای تمدنی را سخت افزار می نامیم، اما نرم افزارها نظام مفاهیمی هستند كه پشتوانه تولید این سخت افزارها می باشند و اینها نیز طبقات مختلفی دارند؛ مفاهیم بنیادین مثل فلسفه منطق و منطق، مفاهیم تخصصی همچون علوم مختلف ریاضی، تجربی و انسانی و بالاخره مفاهیم اجتماعی و عمومی كه بر مفاهیم تخصصی تكیه دارند، همگی در زمره نرم افزارها به شمار می آیند.
روبنایی ترین شكل نرم افزار آن چیزی است كه امروزه هدایت و كنترل ابزارهای علمی مثل رایانه را بر دوش گرفته اند، اما نرم افزار مفهومی بسیار گسترده تر از این موارد جزئی دارد؛ به زعم ما مفاهیم تخصصی هم عمیق ترین لایه نرم افزارها نیستند، بلكه آنها نیز مستند به متدها و متدها نیز متكی بر فلسفه های متد كه آنها متدها را سامان می دهند، هستند.
با توجه به وسعتی كه مفهوم «نرم افزار» دارد، انقلاب اسلامی ایران زمانی در جهت تولیدنرم افزار قرار خواهد گرفت كه در مسیر ایجاد نهضت عظیم اجتماعی قدم بردارد. اینكه انتظار داشته باشیم معدودی از اندیشمندان بتوانند چنین تحول بدیع و گسترده ای را در جامعه به وجود آورند معقول به نظر نمی رسد، تولید مفاهیم بنیادین و رشته های تخصصی و فوق تخصصی در همه ساحت های سیاسی، فرهنگی و اقتصادی بشر نیازمند نهضت اجتماعی و سازمانی است كه از آن می توان به عنوان «انقلاب فرهنگی» با «جنبش نرم افزاری» یاد كرد. «جنبش نرم افزاری» كلمه حقی است كه از سوی رهبر فرزانه نظام جمهوری اسلامی، آیت الله خامنه ای (مدظله العالی) ابراز گردیده و حاكی از آن است كه ایشان قصد دارند تا كشتی انقلاب اسلامی را در این مسیر سكانداری نمایند.
2- پیش بایسته های جنبش نرم افزاری
برای ایجاد نهضت نرم افزاری باید نگاه های تازه ای در زمینه های گوناگون دین شناسی، شناخت شناسی و تاریخ شناسی پدید بیاید.
اولاً: باید بدانیم همه چهره های حیات بشر كه در آنها اراده و فاعلیت او حضور دارد، صحنه تقابل حق و باطل است، از این رو انسان در جز جزء زندگی فردی و اجتماعی مضطر به ولایت الهیه و قواعد دینی می باشد. طبعاً با این درك حداكثری از دین، نهضت نرم افزاری در راستای تعبد بیشتر به وحی و گسترش مرز پرستش خداوند معنا پیدا می كند.
ثانیاً: همگان باید به این نتیجه برسند كه علم از سنخ كشف واقعیات نیست، بلكه پدیده ای تولید شدنی است كه از نظام نیازمندهای انسان متأثر می گردد، در نتیجه، علم در مرحله نخست متصف به حقانیت و بطلان می شود نه به صدق و كذب. بنابراین با ایجاد تحولاتی باید نسبت به تولید علوم حق و الهی اهتمام ورزید.
ثالثاً: ما باید فلسفه تاریخ اسلامی طراحی كنیم. اگر به چگونگی تحولات تاریخ و مراحل آن واقف نباشیم و جایگاه هر یك از دو جبهه تاریخی حق و باطل را در آن تبیین نكنیم، در برنامه ریزی های اجتماعی و سیاسی، موضع گیری فعال و واقع بینانه ای نخواهیم داشت. فلسفه تاریخ به ما نشان می دهد كه توان ما در این برهه از تاریخ چه میزان است و نهضت فكری ما برای تحقق تمدن اسلامی چه كیفیت و سمت و سویی باید داشته باشد.
3-ضرورت تحقق جنبش نرم افزاری
اگر ما معتقد به دین حداكثر هستیم و نمی خواهیم كه در هیچ ضلعی از زندگی خود به كفر یا شرك مبتلا شویم، باید به تولید مفاهیم مختلف در راستای توسعه تعبد به وحی بپردازیم. پرستش خداوند علاوه بر علوم انسانی باید به علوم پایه و علوم نظری محض نیز تسری پیدا كند و در آن فضاها نیز نفس پرستی و انسان پرستی مطرود گردد. از این منظر جنبش نرم افزاری به مثابه حركتی در طریق تكامل پرستش ضرورتی انكارنشدنی پیدا می كند.
درحال حاضر علوم غربی كه سازوكار پرستش مادی هستند و متكی بر فلسفه های حسی می باشد، از مرزهای جوامع اسلامی گذر كرده و زندگی مسلمانان را تحت تاثیر قرارداده و به تدریج می رود تا آنها را به كام تمدن غرب فرو بفرستد. ما برای اینكه مسلمانان را از سایه سنگین تمدن ضد دینی غرب رهایی بخشیم باید نرم افزارهایی تولید كنیم كه آموزه های قدسی اسلام را در عینیت جاری سازد و مدل اداره جدیدی برای بشر تعریف كند. چنانچه ما معادلات كاربردی ارایه دهیم كه بتواند كیفیت را بر پایه فرهنگ اسلامی به كمیت تبدیل نماید، بدون تردید نظام اسلامی از اتهام ناكارآمدی در كنترل عینیت مبرا گشته و همچنین موازنه قدرت در جهان به نفع مذهب بیش از پیش دگرگون خواهد شد.
4-راهكار تحقق جنبش نرم افزاری
تحقق جنبش نرم افزاری متوقف بر تولید فلسفه منطق است. فلسفه منطق، فلسفه ای است كه شالوده منطق شامل را بنیان می گذارد و مبنای هماهنگ سازی عرصه های مختلف معرفتی می گردد.
ما اگر به دنبال برنامه ریزی اجتماعی برپایه قوانین وحیانی هستیم، به تعامل سه حوزه معرفت دینی، فهم كاربردی و فهم اجرایی نیازمندیم و اگر برنامه ریزی عینی مستند به این سه مهم است باید در هماهنگ ساختن آنها بكوشیم. چنانچه منطق هایی كه مبنای پیدایش این سه فهم هستند به تعامل و هماهنگی نرسند در محصولات آنها نیز هماهنگی اتفاق نمی افتد، بنابراین ما باید منطق عامی بسازیم كه منطق ها را در سه حوزه به تعامل و همكاری وادارد: اول اینكه باید روش فهم معارف دینی را بر پایه حجیت سامان دهد، دوم اینكه اسلامیت معادلات كاربردی را تمام كند و سوم اینكه قواعد دینی را در فهم اجرایی جاری نماید. اگر این هماهنگی پدید بیاید مفاهیم كاربردی و معارف دینی مؤید یكدیگر خواهند بود، همچنانكه میان این دو و مفاهیم اجرایی تناسب و همكاری برقرار می شود.
باتوجه به این مهم به نظر می رسد فلسفه منطق و سپس منطق عامی كه متدها و روشهای زیرمجموعه خود را در مسیر پرستش خداوند متعال هماهنگ نماید. همان گمشده ای است كه با یافتن آن «نهضت نرم افزاری» سرآغازی روشن پیدا می كند.
از این مرحله به بعد باید به دنبال تولید شبكه تحقیقات باشیم؛ شبكه ای كه همه گمانه ها، گزینش ها و پردازش های اجتماعی را هماهنگ نماید و سو و جهت واحدی را بر تحقیقات اجتماعی حاكم گرداند.
شبكه تحقیقات، همه تحقیقات صورت گرفته در حوزه های تفقه دینی، علوم كاربردی و علوم نظری را بعد همدیگر قرار می دهد. یعنی سخنی كه در علوم نظری یا در علوم كاربردی گفته می شود، بعد تفقه می شود كمااینكه تفقه بعد آنها شده و آنها را قید زده است، این امر به گونه ای است كه در برنامه ریزی اجتماعی، این ابعاد درهم تنیده و تفكیك ناپذیر می باشند؛ همانند نقطه ای در درون یك مكعب كه در آن نقطه، طول و عرض و ارتفاع درهم پیچیده و غیرقابل انفكاك هستند.
5- موانع تحقق جنبش نرم افزاری
مهم ترین مانعی كه تحقق جنش نرم افزاری را نامیسر می سازد، حداقلی پنداشتن حوزه اضطرار به دین یا نظارتی شمردن رسالت وحی است. اگر دین را از حضور سعادت آفرین خود در عرصه اجتماعی و ساحت ذهن و حس بشر بازداریم آنگاه به جای جنبش نرم افزاری به تقلید از دست یافته های تمدن مادی غرب مشغول خواهیم شد.
مانع دیگر بر سر راه تحقق نهضت نرم افزاری پیروی از فلسفه یونان باستان است. آن فلسفه اضافه بر اینكه قادر نیست قواعد كنترل شدن و تغییر را در عینیت ارایه دهد به لحاظ منطقی نیز به معارف وحیانی مستند نگشته است.
مانع سوم مانع معرفت شناسانه است. از معرفت شناسی انتزاعی كه اكنون گریبانگیر دانشمندان ما شده است، هیچ گاه شبكه تحقیقات ساخته نمی شود. همینطور اگر علم را به كشف عالم واقع، تعبیر كنیم مقوله علم دینی منتفی می گردد و در نتیجه تحول علمی در كشور نه به تولید نرم افزار علمی بر پایه اسلام، بلكه به این تفسیر می شود كه از تولیدات تمدن غرب كمال استفاده را كنیم و تلاش نماییم كه خویشتن را به كاروان علمی دنیا رسانده و حتی از آنها جلوتر بیفتیم! مع الاسف این موانع بنیادی در جامعه ما تاحدودی نهادینه شده است و لكن امیدواریم كه با ایجاد نهضت بزرگ اجتماعی موانع را پس بزنیم و به نرم افزارهایی دست پیدا كنیم كه زمینه ساز ظهور تمدن نوین اسلامی با محوریت ولایت ا... باشد. انشاءا…
تنها 55 درصد مردم امریکا می دانند که خورشید یک ستاره است.
2. در هر سه دقیقه یک انسان روی کره زمین اعلام می کند که بشقاب پرنده دیده است.
3. قبل از سال 1941 اثر انگشت به عنوان مدرک در دادگاه پذیرفته نمی شد.
4. در طراحی خانه بیل گیتس از کامپیوتر های مکینتاش استفاده شده است.
5. در بین ایالت های امریکا بیشترین درصد افرادی که با پیاده روی به محل کار خود می روند, ایالت آلاسکاست.
6. ده درصد درآمد سالانه روسیه از طریق فروش ودکا بدست می آید.
7. در هر روز تقریبا نیمی از جمعیت امریکا در حال رژیم گرفتن هستند.
8. در ایالت میشیگان زنان بدون اجازه شوهران خود نمی توانند مو هایشان را کوتاه کنند.
9. یک هواپیما کوچک می توانند بصورت معکوس و به عقب نیز پرواز کند.
10. بیش از 50 درصد مردم جهان تا به حال نه با کسی از طریق تلفن حرف زده اند و نه کسی به آنها زنگ زده است.
11. بومیان امریکا از پرداخت مالیات در زمین های خود معاف هستند.
12. از هر سه نفری که توسط مار ها نیش زده می شوند یک نفر مست هستند و از 5 نفر که نیش زده می شوند, یک نفر دارای خالکوبی در بدن خود هستند.
13. یکی از مواد تشکیل دهنده دینامیت بادام زمینی است.
14. پارچه کتان در زمان خیس بودن, سختر و مقاوم تر است.
15. پیژامه در هندوستان به عنوان یک لباس پوشیدنی مرسوم در بیرون از خانه شناخته می شود.
16. وال مارت در هر 7 دقیقه 3 میلیون دلار به درآمدش اضافه می شود.
17. بطور متوسط یک انسان در طول زندگی خود در حدود 44 پوند گرد و خاک را تنفس می کند.
18. در لاس وگاس سالانه 25 میلیون دلار صرف برگزاری نمایش های لپ دنس (نوعی رقص) می شود.
19. یک کوسه از طریق شنیدن ضربان قلب طعمه خود(ماهی) را پیدا می کند.
20. ماهی قزل آلا می تواند پرش هایی به ارتفاع 6 فوت داشته باشد.
21. سیب بیشتر از کافئین(مثلا در قهوه) برای بیدار نگه داشتن افراد در صبح زود لازم است.
22. در ایالت اوهایو دادن بسته شیرینی با وزن بیش از 50 پوند به کسی غیر قانونی و جرم محسوب می شود.
23. بچه کروکودیل های متولد شده دارای کروموزوم های جنسی نیستند. بسته به دمای محیطی که تخمی که در آن قرار داشته اند, جنسیت آنها مشخص می شود.
24. نمایش کارتون مشهور دونالد داک در فنلاند به علت آنچه نپوشیدن زیر شلواری توسط این شخصیت کارتونی اعلام شده بود, ممنوع شد.
25. اگر فردی به جای حرکت در پیاده رو در یک مسیر سخت و کثیف حرکت کند, 7درصد بیشتر کالری می سوزاند.
26. گفته می شود که باغبانی بهترین کار برای سالم نگه داشتن سلامتی استخوان هاست.
27. نوعی ماهی به نام آبنوس در گلوی خود دندان در می آورند.
28. فندق برزیلی پیش از نامیده شدن کشور برزیل به نام "برزیل" به این نام خوانده می شده است.
29. فندک قبل از کبریت اختراع شده است.
30. کانادا, هالی فاکس و نوادا بیشترین تعداد بار (نوعی رستوران) به نسبت جمعیت را در سرتاسر دنیا دارند.
31. در امریکا میزان فولاد استفاده شده در تهیه تشتک در بطری های نوشابه بیشتر از فولاد بکار رفته در تهیه بدنه اتوموبیل هاست.
32. خرچنگ دریایی یخ زده پس از گرم شدن و آب شدن یخ هایش می تواند به زندگی برگردد(دوباره زنده شود).
33. یک تانکر بزرگ که کاملا پر باشد و در حال حرکت با سرعت عادی باشد, حداقل به بیست دقیقه زمان برای متوقف شدن احتیاج دارد.
34. هر کسی کشتن شدن توسط چوپ پنبه شامپاین را به کشته شدن توسط یک عنکبوت سمی ترجیح می دهد.
35. یک لامپ 75 وات بیشتر از سه لامپ 25 وات نور تولید می کند.
هیوز نویسنده ای چیره دست است. او یك سیاه نیز می باشد و بسیار مشكل می توان گفت كه اول یك نویسنده است یا یك سیاه ."
هیوز به عنوان یك سیاه، دارای شخصیتی است كه از سیاه بودن هراسی ندارد. او بخوبی ارزشهای جامعه سیاه را می شناسد و با تمام فشارها و محدودیتها می خواهد كه سیاه باقی بماند. اگر كسی به او بخاطر سیاه بودن شكایت كند مورد سرزنش قرار می گیرد. او بمانند بزرگ خانواده ای كه می خواهد با وجود تمام تغییرات و فشارهایی كه از خارج و به صورت ناخودآگاه بر جمع خانواده وارد می شود ، تمام سنتها را حفظ كند، می ماند .
هیوز در مقام یك نویسنده نیز ، آنچه را می نویسد كه اعتقادش است و به شكلی می نویسد كه نوشته اش در مسیری كه می خواهد، تاثیر گذار باشد.
بدین ترتیب شخصیت هیوز نمونه هنرمند متعهدی است كه با درك كامل از زمانه و شرایط آن در جهت بهبود وضعیت همنوعان خود قدم بر می دارد . هیوز زمانی شروع به نوشتن كرد كه جلسات زیرزمینی سیاهان اعتراضهای از پیش سركوب شده بود و راه به جایی نمی برد و سر اسلحه به سمت آنها بود و با كوچكترین حركتی كه سفیدها از آن خوششان نمی آمد پوست سیاهشان را با رنگ قرمز خونشان تزیین می كردند .
هیوز زمانی شروع كرد كه می دید سیاهان باور خود را رفته رفته برای آینده بهتر از دست می دهند و از این كه سیاه هستند افسوس می خورند و می خواهند كه بمانند سفیدپوستان لباس بپوشند ، غذا بخورند ، برقصند و حتی بنویسند .
او شروع كرد كه تغییری بوجود آورد كه شرایط را عوض كند و مفهوم جامعه سیاه و سفید را از بین ببرد . او تنها به یك جامعه واحد می اندیشید . در آن دوره آزادی هنری تنها حق محدود نشده زندگی سیاهان بود. هنرمندان سیاه در آوازها ، اشعار و داستانهای خود می توانستند وضع جامعه را باز نمایانند و نهضتی جدید را در جهت رسیدن به آزادی پایه گذاری كنند .
اینكه هیوز یكی از مهمترین پایه گذاران این نهضت بود شكی نیست . نهضتی كه چگونگی استفاده از هنر در جهت رهبری یك جامعه به سمت هدفش را به خوبی آموزش می دهد .
هیوز در سال 1935 در مقاله ای با نام "To Negro Writers " تمام نویسندگان سیاه را به سمت هدف واحد فرا می خواند . او در این مقاله به مواردی اشاره می كند كه نویسنده سیاه می تواند و باید آنها را رعایت كند تا اثرش از شعر وصف زیباییها و رمان عاشقانه به اثر اعتراض و آزادی خواهی تبدیل شود . او مینویسد :
“اگر می خواهی از ماه بنویسی ، بنویس اینجا كشوری آزاد است . اما مواردی وجود دارد كه نویسنده سیاه می تواند و باید در نوشته هایش رعایت كند “ او می خواهد كه نویسنده متعهد باشد می خواهد كه نویسنده شرایط زمانه را درك كند و از توانا یی اش برای بهبود وضع مردمش استفاده كند.
“ نویسنده سیاه باید در نوشته هایش پرده از صورت به ظاهر زیبای بشر دوستی بردارد. همان بشر دوستی كه میلیونها دلار پول به مدرسه *Jim Crow می دهد بدون اینكه به فارغ التحصیلان آن كاری دهد و یا بیمارستانهای از تجهیزات درجه دو فقط برای سیاهان می سازد“
هیوز از نویسندگان سیاه می خواهد تا سرگذشت جوانانی را بنویسند كه با هزار آرزو و با پرداخت هزینه های فراوان و تحمل سختیهای مختلف درس خواندند اما بعد از سالها تلاش بدون اینكه امكان كاری داشته باشند به انتهای یك خیابان بن بست رسیده اند و یا مردمانی كه به دلیل نبود امكانات در بیمارستان سیاهان به بیمارستان های سفید پناه بردند اما از آنجا هم رانده شده و در نهایت جان باختند.
او از همه افشا گری طلب می كند میخواهد كه نویسندگان چهره واقعی افرادی كه حرفهای زیبا میزنند و بدین ترتیب مردم را سرگرم می كنند تا از واقعیت دور افتند را نشان دهند.
“ما كشور بهتری میخواهیم جایی كه بیچارهای نباشد از مدرسه Jim Crow خبری نباشد كه بدنامی بیمعنا شود، سلاح جنگی ساخته نشود و ما به بشر دوستی احتیاج نداشته باشیم.”
این گونه هیوز آرمان شهر مورد خواست نهضت را ترسیم میكند. او به دنبال كشوری است كه بتواند آن را "موطن من" بنامد و با افتخار نامش را بگوید و از گفتن نامش آسایش و امنیت را احساس كند .
"ما كشوری میخواهیم كه از آن خودمان باشد دنیای خودمان، ما كارگران سیاه و سفید، ما نویسندگان سیاه و سفید، آن دنیایی را كه میخواهیم میسازیم ."
هیوز پا را فراتر از خواست سیاهان میگذارد و صلحی همهگیر را مطرح میكند. او از كارگران و نویسندگان سفید درخواست میكند كه كمك كنند تا دغدغه تبعیض از ذهنها خارج شود و همان نیرویی كه صرف تعریف محدودیتها میشود صرف ساختن كشوری شود كه مایع افتخار آنها باشد.
من به دنیایی می اندیشم كه در آن انسانی
انسان دیگر را تحقیر نمی كند
جایی كه عشق زمین را مقدس كرده
و صلح جاده های آن را زیبا كرده
من به دنیایی می اندیشم كه همه
راه آزادی را می دانند
جایی كه طمع شیره جان را نمی كشد
و زیاده خواهی زنگاری بر روزمان نمی كشد
به دنیایی كه می اندیشم سیاه و سفید
از هر نژادی كه باشند
زمین را با سخاوت با هم قسمت می كنند
و هر كسی آزاد است
و بدبختی رخت بر می بندد
و شادی، مثل مرواریدی
در زندگی هر كس می درخشد
اینچنین است دنیایی كه به آن می اندیشم.
Jim Crow * نام مدرسه ای كه شخصی با همین نام آن را برای سیاهان ساخت.
منابع:
- To Negro writers 1935 by Langston Hughes
- Recent works of fiction 1934 by Leane Zugsmith - NY Times
- Just Take the A train by David Levering Lewis 2001 – NY Times
- Democracy Here is held flexible by George Eckel
.
راستی به نظر شما کدامیک یک از این حقایق بدرد نخور جذابتر بود؟
برگرفته از وبلاگ کوچه
میوه ها و رازهای شخصیتی انسان
آیا می دانید كه می توانید از روی میوه های انتخاب شده شخصیت آدمها را بشناسیدو بر اساس میوه های مورد نظر بگویید كه شرایط روحی وروانی اشخاص مختلف چگونه است؟ پس میوه دلخواه خود را انتخاب كنید و به رازهای شخصیتی خود و دوستانتان پی ببرید.
پرتقال
اگرپرتقال میوه محبوب شماست شما آدمی پر قدرت و بسیار صبورید و دوست دارید كارها را به آرامی و با متانت اما درعین حال با درایت كامل و جسارت به انجام برسانید. سختكوش و پر تلاش و كمی خجالتی هستید اما در دوستی می توان بشما اعتماد كرد. شما دوستان خود را با دقت انتخاب كرده وبا تمام وجود به انها عشق می ورزید واز درگیری وتنش به هرقیمت پرهیز میكنید.
سیب
چنانچه سیب میوه محبوب شماست فردی اسرافكاروبسیار رك گوهستید. اگر چه ممكن است شخصاٌ بهترین سازمان دهنده ومدیر نباشید اما می توانید رهبر یك تیم كوچك باشید كه با تلاش زیاد تیم را به موفقیتهای بزرگ میرسانید. دربیشتر موقعیتها میتوانید بسرعت و بدرستی تصمیم بگیرید. شما از سفرهای كوتاه و غیرمنتظره لذت میبرید. زمانی كه با شریك زندگی خود بسر می برید جذاب و خونگرم بنظر می آیید وبشدت عاشق زندگی بمفهوم واقعی آن هستید.
آناناس
بسیار سریع تصمیم میگیرید وسریعترازآن عمل می كنید. در تغییر شغل و خطر كردن درزمینه اجتماعی شجاع و بی باك هستید. شما دارای یك توانایی استثنایی در مدیریت می باشید ونمی گذارید كار روی دستتان بماند.
دوست دارید مورد اعتماد دیگران باشید معمولا خیلی سریع با دیگران ارتباط دوستانه برقرار نمی كنید ولی به محض انجام اینكاردوستتان را برای همیشه برای خود نگه می دارید. بندرت بدنبال زندگی رمانتیك می روید وشریك شما غالبا بواسطه این صفات ممتاز تحت تاثیرتان قرار میگیرد اما از توانایی شما در نشان دادن این احساسات ناامید است.
موز
عاشقان موزا فردی دوست داشتنی آرام گرم و طبیعتا با احساس هستید. شما غالبا از نداشتن اعتماد بنفس وخجالتی بودن دررنج هستید. دیگران از طبع آرام و شیرینتان سوء استفاده كرده وسعی می كنند به این وسیله برای خود موقعیتهای جالبی را رقم بزنند. عاشق شریك زندگی خود درتمام زمینه ها هستید واین عشق بخاطر زیبایی جسمی و روحی اوست! بخاطر روشی كه دارید روابط شما با او همواره دریك هماهنگی كامل است.
نارگیل
شما دوستداران این میوه سنگین و كمیاب افرادی جدی با فكر وبا شعور هستید. از روابط اجتماعی لذت می برید و بویژه روی همراهان و دوستان خود حساسیت خاصی دارید. ممكن است كمی خودخواه بنظر آیید اما لزوما چنین صفتی در شما برجسته نمی شود. شما فردی سریع الانتقال آگاه و گوش بزنگ هستید كه در این زمینه شغلی همیشه در بالاترین رده قرار داشته و به بهترین نحو كارها را انجام می دهید. شما نیاز به شریكی عاقل داشته و عقل و احساس را باهم در این مسئله دخالت نمی دهید.
گیلاس
چنانچه گیلاس میوه محبوب شماست زندگی همیشه به شیرینی كه در نظر دارید خود را بشما نشان نمی دهد. فراز و فرود در زندگیتان زیاد است بویژه در موقعیتهای حرفه ای و كاری . شما همیشه ودرهرپروژه ای كمی پول بدست می آورید و نه بمقدارزیاد. ذهنی فعال وخلاق داشته و غالبا بدنبال چیزهای نوهستید. شما شریكی صمیمی و وفادارهستید اما اثر گذاشتن بر احساسات شما كار ساده ای نیست. خانه تان برای شما بمنزله بهشت است و هیچ چیزی را بیشترازاین دوست ندارید كه درمنزل باشید ودوستان وآشنایان و افراد خانواده شما را دوره كنند.
انگورسیاه
بطوركلی آدمی مودب وخوشروهستید اما گاهی اوقات سریع وبشدت عصبانی می شوید هرچند به همان سرعت نیزعصبانیت شما فروكش می كند. اززیباییها به هرشكلی كه باشد لذت می برید. بسیارمحبوب ومورد علاقه دیگران هستید واین محبوبیت بعلت طبیعت گرم شماست. شوروشوق و علاقه وافری به زندگی دارید وازهركاری كه می كنید لذت می برید اعم ازلباس پوشیدن خوردن وخوابیدن. شریك شما باید درتمام شوروعلاقه شما سهیم باشد تا بتواند ازتمام چیزی كه به اوهدیه می دهید لذت ببرد!
هلو
درست مثل هلو شما از عصاره زندگی لذت میبرید. فردی رك گوبوده و روشی دوستانه دارید در بخشش و فراموش كردن نظیر ندارید و برای دوستیها ارزش بسیار زیادی قائل هستید. حس استقلال طلبی در شما بسیار قوی است و این امر از شما فردی راستگو ساخته است.
عاشقی ایده آل صبور صمیمی و یكرنگ هستید با این حال به هیچ وجه دوست ندارید احساسات خود را در ملاء عام بروز دهید.
گلابی
چنانچه فكر خود را معطوف به انجام كاری میكنید میتوانید آن را با موفقیت به انجام برسانید. شما دوست دارید كه نتیجه تلاشهایتان را بسرعت ببینید. از انگیزه های مفید ذهنی لذت برده و دنباله رو آن هستید. كمی خجالتی به نظر میرسید و در بیان احساسات خود چندان راحت نیستید. زمانی كه بدنبال شریك زندگی هستید به هوش سرشار دید وسیع و دل دریایی اش اهمیت میدهد.
نویسنده: باگوان اشو راجنیش
مترجم: محسن خاتمی
پرسش: لطفاً تفاوت میان یك عشق سالم به خود و غرور نفسانی را توضیح دهید؟
پاسخ: هر چند كه شبیه به هم به نظر میآیند، اما بسیار متفاوتند. داشتن یك عشق سالم به خویشتن، ارزشی مذهبی است. كسی كه خودش را دوست نداشته باشد، هرگز قادر نخواهد بود دیگری را دوست بدارد. نخستین موج عشق باید در قلب خودت برخیزد. اگر برای خودت برنخیزد، برای دیگری نیز بر نخواهد خاست زیرا هر كس دیگر از تو به خودت دورتر است.
مانند پرتاب سنگ به درون دریاچهای آرام است. نخستین موج در اطراف آن سنگ به وجود میآید و سپس امواج منتشر میشوند و دور میگردند. نخستین موج عشق باید در اطراف خودت شكل بگیرد. انسان باید بدن خودش را دوست بدارد، روح خودش را دوست بدارد. انسان، باید، تمامیت وجودش را دوست بدارد. این طبیعی است؛ و گرنه، هرگز قادر به بقا نخواهی بود؛ و این زیباست، زیرا كه تو را زیبایی میبخشد. كسی كه خودش را دوست دارد، با وقار و متین میگردد. كسی كه خودش را دوست دارد حتماً ساكتتر، مراقبهگونتر و شاكرتر از كسی است كه خودش را دوست ندارد.
اگر خانهات را دوست نداشته باشی، آن را تمیز نخواهی كرد؛ آن را رنگآمیزی نخواهی كرد، اطراف آن را با گلهای نیلوفر تزیین نخواهی كرد. اگر خودت را دوست نداشته باشی، در اطراف خودت باغچهای زیبا نخواهی آفرید. تو خواهی كوشید تا نیروهای بالقوهات را رشد دهی و هر آن چه را كه در وجود داری بیان و آشكار سازی. اگر عاشق خودت باشی، برخودت باران عشق خواهی بارید و خویشتن را از آن تغذیه خواهی كرد. و اگر عاشق خودت باشی، حیرت زده خواهی شد: دیگران نیز تو را دوست خواهند داشت. هیچكس فردی را كه عاشق خودش نباشد دوست نخواهد داشت. تو، اگر نتوانی حتی خودت را دوست بداری، چه كس دیگری زحمت آن را خواهد كشید؟ و كسی كه خودش را دوست نداشته باشد، نمیتواند خنثی بماند. یادت باشد، در زندگی هیچ چیزی خنثی نیست.
كسی كه خودش را دوست نداشته باشد، نفرت دارد، باید متنفر باشد – زندگی نمیتواند خنثی باشد. زندگی همیشه انتخاب است. اگر دوست نداشته باشی، به این معنی نیست كه میتوانی فقط در حالت دوست نداشتن باشی. نه، تو نفرت خواهی داشت.
و كسی كه نفرت داشته باشد مخرب میگردد. و كسی كه از خودش نفرت داشته باشد، از سایرین نیز متنفر خواهد بود: او پیوسته در خشم و عصبیت و خشونت است. كسی كه از خودش متنفر باشد، چگونه میتواند امیدوار باشد كه دیگران دوستش بدارند؟ تمام زندگیش نابود خواهد شد. عشق ورزیدن به خود، یك ارزش مذهبی والاست.
من به شما عشق به خود را میآموزم. ولی به یاد بسپار، عشق به خود، غرور نفسانی نیست، ابداً چنین نیست. در واقع، درست بر خلاف آن است. كسی كه خودش را دوست داشته باشد، درخواهد یافت كه خودی در او وجود ندارد. عشق، همیشه نفس را ذوب میكند. این یكی از اسرار كیمیاگری است كه باید آموخته، درك و تجربه شود: «عشق، همیشه نفس را ذوب میكند». هر گاه عشق بورزی، «خود» از بین میرود. وقتی عاشق زن یا مردی هستی، دست كم برای چند لحظه كه عشق واقعی وجود داشته باشد، خودی در تو نخواهد بود، نفسی در كار نخواهد بود.
عشق و نفس نمیتوانند با هم وجود داشته باشند. مانند نور و تاریكی هستند: وقتی نور بیاید،تاریكی ناپدید میگردد. اگر خودت را دوست داشته باشی، شگفتزده خواهی شد. عشق به خود، یعنی از میان رفتن خود. در عشق به خود، خودی وجود نخواهد داشت.
تضاد در اینجاست، عشق به خود كاملاً بیخودی است. این عشقی خودخواهانه نیست. زیرا هر كجا نور باشد تاریكی نیست و هر كجا عشق باشد، نفس نیست.
عشق، نفس یخ بسته را ذوب میكند. نفس، مانند قطعهای از یخ است و عشق مانند خورشید بامدادی. گرمای عشق میآید و نفس را ذوب میكند. هر چه خودت را بیشتر دوست بداری، نفس كمتری در خودت خواهی یافت.
و آن گاه این عشق، به مراقبهای بزرگ مبدل خواهد شد، یك گام بزرگ به سوی خداوند. تا جایی كه به عشق به خود مربوط میشود، تو این را نمیدانی، زیرا تو خودت را دوست نداشتهای. ولی دیگران را دوست داشتهای؛ لمحاتی از آن، شاید، برایت روی داده باشد. شاید لحظات كمیابی را داشتهای كه در آن، ناگهان تو نبودهای و فقط عشق وجود داشته، تنها انرژی عشق جاری بوده، از هیچ مركزی، از هیچ جا به هیچ جا. وقتی دو عاشق با هم نشسته باشند، دو هیچ كنار هم نشستهاند، دو صفر. و زیبایی عشق در همین است، تو را كاملاً از خویشتن تو، تهی میسازد.
خودت را به درون عشق بریز تا در دنیای درون فضایی ایجاد شود. زیرا خداوند وقتی وارد میشود كه در درون تو فضایی برای او باشد. و فضایی بزرگ مورد نیاز است، زیرا تو بزرگترین میهمان را دعوت میكنی. تو تمام هستی را به درونت دعوت میكنی. تو به یك هیچ بینهایت نیاز داری. بهترین راه برای هیچ شدن، عشق است.
پس یادت باشد، غرور نفسانی ابداً عشق به خود نیست. غرور نفسانی، درست نقطهی مقابل آن است. كسی كه قادر نبوده خودش را دوست بدارد، نفسانی میگردد. غرور نفسانی را روانشناسان، «خودشیفتگی» میخوانند.
شاید تمثیل نارسیسوس را شنیده باشید: او عاشق خودش شد. با نگاه كردن به سطح دریاچه، او عاشق تصویر خودش شد.
حالا تفاوت را ببین: كسی كه عاشق خودش باشد، عاشق تصویرش نخواهد شد؛ او فقط خودش را دوست دارد. نیازی به آینه ندارد. او خودش را از درون میشناسد. آیا تو نمیدانی كه وجود داری؟ آیا برای اثبات وجودت نیاز به سند و برهان داری؟ آیا به آینه نیاز داری تا ثابت كند كه تو هستی؟ اگر آینه نبود تو به هستی و وجود خودت تردید میكردی؟
نارسیسوس عاشق بازتاب صورت خود شد – نه عاشق خودش. این واقعاً عشق به خود نیست. او عاشق بازتاب خودش شد؛ بازتاب، همان دیگری است. او دو تا شده بود، تقسیم شده بود. نارسیسوس شكاف برداشته بود، او به نوعی شكاف شخصیتی دچار گشته بود. و این برای بسیاری از كسانی كه میپندارند عاشق هستند روی میدهد. وقتی عاشق زنی میشوی، تماشا كن، هشیار باش. شاید چیزی جز خود شیفتگی نباشد. چهرهی آن زن، چشمانش و كلامش، شاید هم چون دریاچهی نارسیس عمل كرده باشد و تو بازتاب وجود خودت را در آن دیدهای.
لطیفه:
دو عاشق در كنار ساحل دریا نشسته بودند، شبی مهتابی كه ماه تمام در آسمان میدرخشید و امواجی عظیم در سطح دریا به وجود آمده بود. مرد با صدای بلند به دریا گفت «حالا موجهای بزرگت را بیاور! بالا بیا! موجهای عظیمت را نشان بده!» و امواجی بزرگ در سطح دریا پدید میآمدند و به سوی ساحل هجوم میآوردند.
زن نزدیكتر شد و گفت «آه، من همیشه این را میدانستهام كه تو یك معجزهگر هستی!، حتی امواج دریا هم از تو اطاعت میكنند!»
آری، چنین است. زن از مرد تمجید میكند و مرد از زن – یك تملق دو جانبه. زن میگوید «هیچ كس به اندازهی تو قوی و خوب نیست! تو بزرگترین انسانی هستی كه خدا آفریده. حتی اسكندر كبیر هم با تو قابل مقایسه نیست!» و تو باد میكنی، سینهات دو برابر میشود و سرت شروع میكند به باد كردن. و تو به زن میگویی «تو بزرگترین مخلوق خدایی. حتی كلئوپاترا نیز به زیبایی و وقار تو نبود. هیچ زنی مانند تو زیبا آفریده نشده!» این چیزی است كه شما عشق میخوانید! این یعنی خودشیفتگی: مرد، دریاچهای آرام میشود و زن را بازتاب میكند و زن دریاچهای آرام میگردد و مرد تصویر خویش را در او میبیند. در واقع نه تنها واقعیت دیگری را بازتاب نمیكنند، بلكه آن را تزیین هم میكنند و به هزار و یك شكل آن را زیباتر جلوه میدهند. این چیزی است كه مردم عشق میخوانند. این عشق نیست، این یك ارضای نفس دو جانبه است.
عشق واقعی، چیزی از نفس نمیشناسد. عشق واقعی از همان ابتدا از بینفسی آغاز میكند.
طبیعتاً، تو این بدن را داری، این وجود، و تو در آن ریشه داری پس از آن لذت ببر، آن را غنی كن و آن را جشن بگیر. مسالهی غرور یا نفس در كار نیست، زیرا تو خودت را با هیچ كس مقایسه نمیكنی. نفس، فقط با مقایسه وارد میشود. عشق به خود مقایسه نمیشناسد. تو، خودت هستی، همین. تو نمیگویی كه دیگری از تو پستتر است؛ تو ابداً مقایسه نمیكنی. هر گاه مقایسه پیش آمد، بدان كه عشق وجود ندارد و راه كار ظریف نفس است.
نفس از طریق مقایسه به زندگی ادامه میدهد. وقتی به همسرت میگویی «دوستت دارم»، این یك چیز است؛ ولی وقتی به زنی میگویی «كلئوپاترا در برابر تو هیچ است» این چیز دیگری است، درست نقطهی مقابل است. چرا كلئوپاترا را به میان آوردی؟ آیا نمیتوانی این زن را بدون به میان كشیدن كلئوپاترا دوست بداری؟ كلئوپاترا برای این آمده تا نفس را باد كند. همین مرد را دوست بدار؛ چرا اسكندر كبیر را به میان میآوری؟
عشق مقایسه نمیشناسد. عشق بدون مقایسه دوست میدارد.
پس هر گاه مقایسه وجود داشت، به یاد آر كه غرور نفسانی و خودشیفتگی است نه عشق، و تنها آن گاه كه مقایسه حذف شد، عشق خواهد بود: چه به خود و چه به دیگری. در عشق واقعی، تقسیمبندی وجود ندارد. عشاق در درون یكدیگر ذوب میشوند. در عشق نفسانی، تقسیمات بزرگی وجود دارند: تقسیم عاشق و معشوق. در عشق واقعی ارتباطی وجود ندارد. بگذار تكرار كنم. در عشق واقعی ارتباطی وجود ندارد، زیرا دیگر دو فرد وجود ندارند كه به هم مرتبط باشند. در عشق واقعی فقط عشق وجود دارد، یك شكوفایی،یك رایحه، یك ذوب شدن، یك ملاقات. فقط در عشق نفسانی است كه دو نفر وجود دارند: عاشق و معشوق و هر گاه عاشق و معشوق وجود داشته باشند، عشق از بین میرود. هر گاه عشق واقعی وجود داشته باشد، عاشق و معشوق، هر دو در عشق ناپدید میشوند. عشق پدیدهای بسیار عظیم است؛ تو نمیتوانی در آن زنده بمانی. عشق واقعی همیشه در زمان حال است. عشق نفسانی همیشه یا در گذشته است و یا در آینده.
در عشق واقعی، خنكای شهوانی نیز وجود دارد. به نظر متناقض میرسد. ولی تمام واقعیتهای بزرگ زندگی متناقضاند و برای همین من آن را «خنكای شهوانی» میخوانم: گرما وجود دارد، ولی داغی در آن نیست. مسلماً گرما هست، ولی هم چنین خنكی نیز هست. یك حالت آرام و خنك و تحت كنترل. عشق، انسان را كمتر تبآلوده میسازد. ولی اگر عشق نفسانی باشد، آن گاه داغی بسیار وجود دارد. آن گاه شهوت مانند تب وجود دارد و خنكایی نخواهد بود.
اگر این موارد را به یاد داشته باشی، معیارهای قضاوت را خواهی داشت. اما به یاد داشته باش كه انسان باید از خود شروع كند. راه دیگری نیست. انسان باید از جایی كه هست شروع كند.
خودت را دوست بدار، شدیداً عاشق خودت باش و در همین عشق، غرور تو، نفس تو از میان خواهد رفت. و هر گاه نفس تو از میان رفت، عشق تو، به دیگران نیز خواهد رسید. و این دیگر ارتباط نیست، بلكه سهیم شدن است. و این دیگر رابطهی فاعل / مفعولی نیست، بلكه ذوب شدن و با هم بودن است، دیگر تب آلوده نخواهد بود، یك احساس شدید اما خنك خواهد بود. هم خنك و هم گرم. این عشق، نخستین طعم از متناقض بودن زندگی را خواهد چشاند. (از سایت تک تاز)
- اسم تمام قارهها با همان حرفی كه آغاز شده است پایان مییابد.
- مقاومترین ماهیچه در بدن، زبان است.
- كلمه «ماشینتحریر» (TYPEWRITER) طولانیترین كلمهای است كه میتوان با استفاده از حروف تنها یك ردیف كیبورد ساخت.
- چشمك زدن زنان، تقریباً دوبرابر مردان است.
- شما نمیتوانید با حبس نفستان، خودكشی كنید.
- محال است كه آرنجتان را بلیسید.
- وقتی كه عطسه میكنید مردم به شما «عافیت باش» می گویند، چرا كه وقتی عطسه میكنید قلب شما به اندازه یك میلیونیم ثانیه میایستد.
- خوكها به لحاظ فیزیك بدنی، قادر به دیدن آسمان نیستند.
- وقتی كه به شدت عطسه میكنید، ممكن است یك دنده شما بشكند و اگر عطسه خود را حبس كنید، ممكن است یك رگ خونی در سر و یا گردن شما پاره شود و بمیرید.
- جلیقه ضد گلوله، ضد آتش، برفپاككنهای شیشه جلوی اتومبیل و چاپگرهای لیزری توسط زنان اختراع شدند.
- تنها غذایی كه فاسد نمیشود، عسل است.
- كروكودیل نمیتواند زبانش را به بیرون دراز كند.
- حلزون میتواند سه سال بخوابد.
- در سال 1987 خطوط هوایی «امریكن ایرلاینز» توانست با حذف یك دانه زیتون از هر سالاد سرو شده در پروازهای درجه یك خود، چهل هزار دلار صرفهجویی كند.
- فیلها تنها جانورانی هستند كه قادر به پریدن نیستند.
- مورچه همیشه بر روی سمت راست بدن خود، سقوط میكند.
- قلب انسان فشاری كافی ایجاد می كند تا به فاصله 30 فوتی (تقریباً 8 متر) خون را به خارج از بدن پمپاژ كند.
- موشهای صحرایی چنان سریع تكثیر پیدا میكنند، كه در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یك میلیون فرزند داشته باشند.
- صندلی الكتریكی توسط یك دندانپزشك اختراع شد.
- استفاده از هدفون در هر ساعت، باكتریهای موجود در گوش شما را تا هفتصد برابر افزایش میدهد.
- نظیر اثرانگشت، اثر زبان هر شخص نیز متفاوت است.
- آیا می دانستید که در یك سانتی متر پوست شما دوازده متر عصب و چهار متر رگ و مویرگ وجود دارد.
- آیا می دانستید که در تمام وجود شما بیش از یك مشت گچ «كلسیم» وجود دارد.
- آیا می دانستید حس بویاییه مورچه با حس بویاییه سگ برابری می كند.
- آیا می دانستید که هورمون PYY مسئول چاقی است. در تحقیقات مشخص شده است که میزان این هورمون در افراد چاق یک سوم افراد معمولی است و چنانچه این هورمون به افراد چاق تزریق شود اشتهای انان کاهش می یابد.
- آیا می دانستید که شن خیس از شن خشک سبکتر است.
- می دانستید که در هر میلیمتر مكعب خون شما پنج میلیون رعیت به نام گلبول قرمز وجود دارد.
- آیا می دانستید که اعصابی كه در بدن شما وجود دارد به اندازه فاصله زمین تا ماه است.
- آیا می دانستید که جنگ جهانی دوم خونین ترین جنگ بوده كه در آن حدود پنجاه و شش میلیون نفر جان باختند.
- آیا می دانستید که مساحت سطح کره زمین ۵۱۵ میلیون کیلومتر مربع است. با مقایسه با مساحت وسعت ایران میتوان نتیجه گرفت که ایران ۳۲/۰ درصد از سطح زمین را تشکیل می دهد.
- چای سبز دارای خواص فراوانی است، به علت داشتن فلوئور مینای دندان را تقویت کرده و از پوسیدگی آن جلوگیری می کند.
زیاده روی در خوردن آن رنگ دندانها را زرد می کند اما دندانهای زرد شده دیرتر خراب می شوند.
همچنین بوی بد دهان را از بین می برد مخصوصا خشک شده آن بوی شراب، پیاز و سیر را رفع می کند، دمکرده آن نشئه آور و سردرد را تسکین می دهد. چای در كنار فایده های فراوانش خاصیت ضد سرطانی نیز دارد.
منبع: خبرگزاری سلام www.salamnews.ir
شطرنج یادآور زندگی تلخ
مهره های شطرنج یا اقشار مختلف مردم آیا تا به حال شطرنج بازی کرده اید؟ آیا میدانید که شطرنج یکی از قدیمیترین ورزشها و مهارتهای ذهنی دنیاست. آنچه در گذشته شطرنج نامیده میشده به شکلی کاملا" متفاوت با امروز بوده است. اگر شیوه زندگی مردم آن روزها را بدانید خواهید فهمید که مردم چطور زمان فراغت و اوقات بیکاریشان را پر میکردند. اگر قواعد بازی آنها را ببینید متوجه میشوید که شطرنج چقدر ورزش ظریف، دقیق و زیبایی است.
شطرنج ورزشی بوده که هم در زندگی معمولی و هم در جشنها و هم در جنگها اغلب مورد استفاده بود است. البته برخی علت استفاده از آن در جنگها را بالا بردن تمرکز و هوشیاری سربازان میدانند. شطرنج قرنها پیش در سرزمینهایی چون هند، ایران و چین انجام میشده. هیچکس به طور دقیق نمیداند که این بازی اصالتا" مال کجاست.
حرکت به سمت اروپا
در قرن 7 - 8 سربازان عرب که در همسایگی ایرانیها زندگی میکردند در حین تاخت و تاز به ایران این بازی را از آنها یاد گرفتند. پس از آن که اعراب به اسپانیا تاختند، سربازان این ورزش را به اسپانیایی ها یاد دادند و پس از آنکه ماتادورها به سرعت این ورزش را فرا گرفتند به فاصله کوتاهی در سراسر اروپا منتشر شد.
این اروپایی ها بودند که نام امروزی Chess را با آن نهادند شاید به این دلیل که با تلفظ نام ایرانی آن مشکل داشتند برای همین اسم این بازی را با جامعه مدرنیته خود تطبیق دادند. ایرانی ها به این بازی Shatranj و هندی ها Shaturanga می گفتند. (البته واقعیت آن است که Shaturanga با شطرنج امروزی تفاوت بسیاری داشته است و شطرنجی که امروزه بعنوان Chess در دنیا شناخته می شود بیشتر شبیه بازی Shatranj ایرانی ها می باشد.) اگرچه امروز این نامها که برای ورزشها انتخاب شده چندان جدید و مدرن نیست ولی هزاران سال پیش این اسامی جلوه خاصی داشته ، همانطور که افراد با انتخاب نام خود تفاوتشان را با سایر قشرهای جامعه نمایان میکردند.
علاقه مردم هند به شطرنج مهره پیاده
در صفحه شطرنج همانند کارگران مزارع روی زمین زراعی هستند که بیش از مهره دیگریروی صفحه کار و حرکت میکند و غالبا" با فداکاری مهره های با ارزش را نجات میدهند و خود قربانی میشوند. در زمانهای بسیار دور (حتی قبل از قرون وسطی) کارگران و رعیتها از هیچ امکاناتی برای زندگی بهره مند نبودند و ملاکان و زمین داران جز غذایی برای زنده ماندن چیزی به آنها نمیدادند. قشر ضعیف جامعه در آن روزگار زندگی بدی داشتند، به سختی کار میکردند و در جوانی میمردند و غالبا" از جنگ و لطمه های آن بی نصیب نبودند. آنها باید قربانی میشدند تا صاحبان زمین یا فرار کنند یا زنده بمانند!
رخ یا قلعه
در صفحه شطرنج در حکم خانه یا پناهگاه است. همان چیزی که صدها سال پیش مردم تنها میتوانستند ساعتی کوتاه در آن از شر دستورات ریز و درشت اربابان در امان باشند. در شطرنج هر بازیکن 2 مهره رخ دارد که البته گاهی اوقات rooks هم نامیده میشود.
مهره اسب
در صفحه شطرنج یکی از سربازان حرفه ای است که وظیفه اش محافظت از مهره های با ارزش و مهم است و هر بازیکن 2 مهره اسب در دو طرف صفحه اش دارد. اهمیت اسب در صفحه شطرنج از پیاده بیشتر است اما مهره هایی مثل فیل، شاه یا وزیر به مراتب ارزش بیشتری دارند. شاید به گونه ای هدف بازی مثل شطرنج نحوه محافظت و مراقبت از داراییهای با ارزش و مهم زندگی باشد که برای حفظ و رسیدن به چیزهای مهم انسان بایستی از چیزهای کوچکتر و بی اهمیت تر چشم پوشی کند.
گری کاسپاروف مهره ای بنام فیل،
برای هر یک از طرفین بازی 2 مهره فیل وجود دارد که نمایانگر چیزی شبیه کلیساست. کلیسا در زمانهای دور نشانه ثروت و قدرت بوده و برای مردم از ارزش زیادی برخوردار بوده، به طور کلی مذهب نقش مهمی در زندگی مردم ایفا میکرده. کلمه bishop (به معنی اسقف) نام یکی از مقربین کلیساهای کاتولیک بوده که در زمان خود از قدرت و احترام بالایی برخوردار بوده است.
ملکه (وزیر)
تنها مهره ای در شطرنج است که ماهیت زن دارد و البته قدرتمندترین مهره صفحه هم هست. در بازی شطرنج هر بازیکن تنها یک ملکه (وزیر) دارد در آن سالها مردم بر این باور بودند که ملکه (وزیر) غالبا" تنها کسی است که میتواند پادشاه را مجاب به انجام بعضی از امور کند. شاه بلندقدترین مهره شطرنج است که توسط تمامی مهره های صفحه محافظت میشود. در آن سالها هم، پادشاه همواره در پناه صد ها سرباز رفت و آمد و زندگی میکرد و البته افراد جامعه از غنی ترین تا فقیرترین وظیفه داشتند تا در هر شرایطی حامی منافع پادشاه باشند.
دفعه دیگری که صفحه شطرنجتان را باز کردید و خواستید با دوستتان بازی کنید حتما" تاریخچه بازی شطرنج را به خاطر بیاورید چرا که برخی از بخشهای آن یاد آورزندگی مردم در صدها سال پیش است زندگی سختی که حالا برای هر یک از ما حکم بازی را دارد.
حراج زنانگی
فریبا داودی مهاجر
در بانكوك می توان باهر قیمتی یك زن خرید.
از 50بات كه معادل 2شیشه نوشابه است ،تا2000بات كه دختربچه های لاغر و ریز اندام تایلندی را به اجاره می دهند و دلالان ؛زنانگی را مانند كالا به حراج می گذارند.
در بانكوك و یا پاتایا و حتی پكت می توان،با قدم زدن در كوچه پس كوچه ها،شاهد انواع و اقسام ؛شو سكس ها،دیسكوهاو تریاها و خانه های باشید كه با زن از توریست های سراسر دنیا پذیرایی می كنند. توریست های كه اگر مایل باشند می توانند با كمترین پول شب را در كنار دختربچه های 12-13ساله تایلندی به صبح برسانند.
دخترك 17ساله ای كه مقابل هتل بساط سوسك فروشی دارد،با شلوار جین كوتاه ،موهای زرد و قرمز رنگ كرده كه با فكل های سفید آن را بسته است.و صورت كاملا نقاشی شده عجیب و غریب و لب های كه با ماتیك پررنگ آلبالویی ،با حركت های تند و سریع از آغوش مرد اروپایی به آغوش مرد آسیایی می رود و با همه دلبری هایش موفق نمی شود كه خود را هم قیمت یك پرس غذا كه مخلوطی از سوسك و كرم است به مردانی كه گوشه خیابان روی نیمكت ها نشسته اند ارزانی كند.
دخترك مقابل دوربین فیگور می گیرد.و عكس می اندازد.ته رنگ زردش زیر رنگ ها پنهان نمی شود.به دوست مترجم من می گوید:"این شغل من است.من از ده سالگی كاركرده ام .هم غذا فروخته ام وهم اگر توریست ها بخواهند وقتم را با آنها می گذرانم.كارت ویژه سلامت دارم و مالیات می دهم.سیگار روشن می كند و تند تند به سیگار پك می زند.و با دیدن مرد كره ای كه به او اشاره می كند،بساطش را به دختری دیگر می سپارد و به دنبال او می دود.
كوچه هیپی ها ،كوچه باریك و بلندی است پر از دخترها و پسرهای هیپی كه موهای خود را در خیابان می بافند.در خیابان معامله می كنند.در خیابان می رقصند و جنس خرید و فروش می كنند. در این كوچه مشروب 60بات است و هیپی ها در كار معامله زنان با هم رقابت می كنند .پسران زرد پوستی كه تن و بدن خود را خالكوبی كرده اندو به عنوان بادی گارد یا دلال در این كوچه ها پلاس اند و دختران تایلندی قرمز پوشی كه وسط خیابان ایستاده اند و بی اعتنا به رقص اطراف خود مشتری ها را به خود و به محل اجاره زنان راهنمایی می كنند.كاتالوگ و بوروشور و عكس هم جزءابزار تبلیغاتی آنها به كار می رود.
دختران قرمز پوش با آن آرایش های تند از گرفتن عكس استقبال می كنند و از كار خود صحبت می كنند؛ كاملا عادی و بدون هیچ خجالتی .دخترك می گوید:"دولت مطابق با سال نو كشور برای ما تبریك می فرستد و از شغل ما كه برای كشور درآمد ایجاد می كنیم ،تشكر می كند.اینجا خیلی از دختر ها معلمند یا پزشك یا كارمند و یا خواننده و فروشنده اند و ما هم این شغل را داریم و اگر نه نمی توانیم شكم خودمان و خانواده امان را سیر كنیم .او گران ترین قیمتی كه برای دختر بچه های تایلندی می دهد 3000بات است .دختری كه 13سال دارد و حاضر است یك شب در كنار مرد بماند. شاید دردناك ترین صحنه ها،دیدن همین دختربچه های باشد كه بازار برده فروش های دوران های گذشته را امروز به شیوه ای مدرن در ذهن انسان تداعی می كند. دختر بچه های كه برای لذت مردان و درآمدی مختصر،می رقصند و شنیع ترین حركات را انجام می دهند.
كوچه،پس كوچه های این شهر شاهد زنان دیگری است كه از صبح تا شب،در هوای خفه كننده و شرجی بانكوك غذا می فروشند. زنان فقیری كه آنها هم،آدرس محلات تفریح شبانه و دیسكو ها را می دانند و مانند راهنما عمل می كنند."یا"زنی است كه با وجود لاغری و سوءتغذیه ای كه در ظاهرش مشهود است مانند فرفره ظرف می شوید،سبزی و كلم رنده می كند.ادویه اضافه می كند.مخلوط را می كوبد.كمی حرارت می دهد و چیزی به نام غذا در اختیار مشتری قرار می دهد.
"یا"در یك آلونك زندگی می كند و نان آور 4فرزندش است.همسرش فوت كرده و زندگی را به سختی می گذراند."یا"دوست دارد دخترش كه نتوانسته به دانشگاه دولتی راه یابد و نتوانسته در دانشگاه خصوصی درس بخواند"ماساژور"شود.ماساژ شغل دیگری است كه زنان تایلندی به آن مشغولند.
زن 30ساله ای كه اهل "پوكت"است و در یك مركز مخصوص ماساژكار می كند. می گوید:"من مردهای زیادی را می شناسم كه برای ماساژ به بانكوك می آیند.ماساژیك شغل سنتی است و ما از صبح تا شب كار می كنیم ."او حاضر نیست در محل های كه از ماساژ به عنوان یك ابزار سكس استفاده می كنند كار كند.اما هرروز تعداد زیادی از مشتریانش را مردها تشكیل می دهند. او اجازه عكاسی به من نمی دهد.
در فروشگاه "پلازا "با مرد 50ساله موبور فرانسوی صحبت می كنم كه هرسال دوهفته به تایلند می آید. او دندانپزشك است و همسر و 2فرزند دارد.عازم پاتایاست و تنها برای دیسكوهای شبانه،شب نشینی ها و تفریحات به تایلند آمده است.دختر تایلندی كه در كنار اوست شبها در یك هتل آواز می خواند.كارت بهداشت دارد و به زحمت وزنش به 45كیلو می رسد.
دیدن مردهای ایرانی هم عادی است.هواپیمای تهران –بانكوك مملو از مردانی است كه این كشور را برای تفریح انتخاب می كنند.مردانی كه در طول سفر به همسران خود تلفن می كنند.اظهار می كنند كه دلشان برای دخترانشان تنگ شده است و وقتی مطلع می شوند من روزنامه نگارم،همگی به اتفاق می گویند كه برای تجارت و یا كار به تایلند آمده اند و یا اینكه در سفرهای بعدی با همسرانشان خواهند آمد.مردانی كه در بازگشت از هیچكدام آنها آزمایش HIVبه عمل نمی آید.و در مبادی ورودی باز،وارد كشور شده و در صورت بیماری اولین فردی را كه قربانی می كند،همسرانشان است.
اما فصل مشترك همه روسپیان تایلندی فقر است و سرنوشت نهایی همه آنهانیز فقر و ایدز و اعتیاد و الكل كه آنها را به هلاكت و نابودی می كشد.
یك زن 30ساله حتی دیگر فرصتی برای ادامه همین مسیر ندارد؛حتی به اندازه سیركردن شكمش.
دختران تایلندی ،كودكی را با فحشاء آغاز می كنندو دلالان و مردان كاباره دار بیشترین سود را از این تجارت كثیف انسانی می برند,
روی یگر سكه ،قاچاق دختر بچه هایتایلندی است كه در شبكه های قاچاق به سمت اروپا حمل می شوند و باز این شبكه ها معمولا به وسیله مردانی اداره می شود كه زن را به شكل یك كالا و یا جنس می بینند.
محله "بت بویت رود"و یا اطراف "نایت شاپینگ رودها"با كوچه های موازی ،باریك ،پرزرق و برق ،مشروب فروشی های كنار خیابان و دختران و پسران اروپایی حالت عادی ندارند.انواع و اقسام داروهای محرك استفاده می شود.دختران سرهایشان را داخل كوچه آرایش می كنند و در دالان ها گم می شوند.چند هیپی بایك مرد بر سر قیمت یك دختر زرد پوست ،كوتاه قد دعوا می كنند.از همه ملیت ها در اینجا آدم می بینی .آدم های كه چانه می زنند.می گیرند،پس می دهند.و در همین كوچه ها و بالاخانه ها شرافت زنان را معامله می كنند.
در دانشگاه "محی دول "در سالایا دختر جوانی كه برای فارغ التحصیلی اش با مجسمه "سیترا"عكس می گیرد،گفت وگو می كنم. اوابتدا از زنان تحصلكرده و موفق تایلندی می گوید.اما نفی نمی كند كه جمع زیادی از دختران كشورش مایه سرگرمی و تفریح توریست ها شده اند و تن به فحشاء داده اند.او كشورش را فاقد منابع درآمدزا و منابع زیرزمینی می داند ومعتقد است كه دولتمردان نتوانسته اند از دریا و زمین و سنگ های قیمتی به شكل درست و مكانیزه استفاده كنند و به همین دلیل از فروش زنان و كار زنان به عنوان بالاترین منبع درآمد سود می برند.و حتی لیدی-بری ها با تزریق هورمون و دارو خود را به شكل زنان در می آورند تا بتوانندكاركنند. بسیاری از زنانی كه تن به خود فروشی می دهند،بدون كارت بهداشت هستند وبه همین دلیل آمار ایدز وحشتناك است و دختران آگاهی لازم جهت رعایت بهداشت را ندارندو برای اینكه مالیات ندهند،آمار خود را به دولت ارائه نمی كنند.چرا كه دولت از این افراد مالیات مختصری می گیرد.او مهم ترین مشكل را عدم رعایت بهداشت و نداشتن آگاهی از چگونگی انتقال ایدز در میان این افراد می داند.
دختر فارغ التحصیل تایلندی می گوید:"در كمال تاسف ،تمام تاكسی ها،مغازه داران ،ماساژورها،فروشنده ها،هتل ها ،همه وهمه آدرس این محلات را بهتر از آدرس دانشگاهها و مراكز علمی كشور می دانند.و برای معرفی چنین مكان هایی حتی پول دریافت می كنند."
او آمار ایدزرا قطعی نمی داند ولی معتقد است كه حتما بیش از یك میلیون نفر آلوده به ویروس ایدز هستند و شما كه در این كشور در كنفرانس مربوط به زنان شركت كردید،باید از مشاور پادشاه كه در افتتاحیه شركت كرد ،راجع به ایدز و فحشا ء و ترافیك زنان در كشورش سوال می كردید.
در تایلند با تمام این مسائل و سقوط اخلاق در هر ساعت شب كه راه بروی و یا تاكسی بگیری كسی مزاحمت نمی شود و می توانی تا نیمه های شب گزارش تهیه كنی،عكس بگیری و بعد با خیال راحت یك تاكسی صدا كنی و به هتل بروی.هر چند كه همیشه با سوالات متعددی در ارتباط با حجاب از من می پرسیدند ومن مجبور می شدم كه راجع به حجاب توضیح بدهم.
چه لغت بیمناك و شورانگیزی است!
از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می دهد: خنده را از لب ها میزداید شادمانی را از دل می برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذارند .
زندگانی از مرگ جدایی نا پذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود نخواهد داشت. از بزگترین ستاره ی آسمان تا كوچكترین ذره ی روی زمین دیر یا زود می میرند : سنگ ها ، گیاه ها ، جانوران هر كدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار شده در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می گردند ، زمین لاابالیانه گردش می كند؛ طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگی را از سر می گیرد : خورشید پرتو افشانی می نماید ، نسیم می وزد، گل ها هوا را خوشبو می گردانند ، پرندگان نغمه سرایی می كنند ، همه جنبندگان به جوش و خروش می آیند. آسمان لبخند می زند ، زمین می پروراند ، مرگ با داس كهنه خود خرمن زندگانی را درو می كند ...
مرگ همه هستی ها را به یك چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یكسان می كند : نه توانگر می شناسد نه گدا ، نه پستی نه بلندی و در مغاك تیره آدمیزاد ، گیاه و جانور را در پهلوی یكدیگر می خواباند ، تنها در گورستان است كه خونخواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می كشند ، بی گناه شكنجه نمی شود ، نه ستمگر است نه ستمدیده ، بزرگ و كوچك در خواب شیرینی غنوده اند. چه خواب آرام و گوارایی است كه روی بامداد را نمی بینند ، داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی شنوند. بهترین پناهی است برای دردها ، غم ها ، رنج ها و بیدادگری های زندگانی. آتش شرربار هوی و هوس خاموش می شود. همه این جنگ و جدال ها ، كشتارها ، درندگی ها ، كشمكش ها و خودستایی های آدمیزاد در سینه خاك تاریك و سرد تگنای گور فروكش كرده آرام می گیرد .
اگر مرگ نبود همه آرزویش را می كردند ، فریادهای نا امیدی به آسمان بلند می شد ، به طبیعت نفرین می فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناك بود. هنگامی كه آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش كرده ، سرچشمه مهربانی خشك شده ، سردی ، تاریكی و زشتی گریبانگیر می گردد اوست كه چاره می بخشد ، اوست كه اندام خمیده ، سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می نهد .
ای مرگ !
تو از غم و اندوه زندگانی كاسته بار سنگین آن را از دوش برمی داری ، سیه روز تیره بخت سرگردان را سرو سامان می دهی تو نوشداروی ماتم زدگی و نا امیدی می باشی دیده سرشگبار را خشك می گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی كه بچه خود را پس از یك روز طولانی در آغوش كشیده نوازش می كنی و می خواباند، تو زندگانی تلخ ، زندگانی درنده نیستی كه آدمیان را به سوی گمراهی كشانیده و در گرداب سهمناك پرتاب می كنی ، تو هستی كه به دون پروری ، فرومایگی ، خود پسندی ، چشم تنگی و آز آدمیان خندیده پرده به روی كارهای ناشایسته او می گسترانی. كیست كه شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناك كرده و از تو گریزان است فرشته تابناك را اهریمن خشمناك پنداشته !! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریكیت می پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می كشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل های پژمرده می باشی ، تو دریچه امید به روی ناامیدان باز می كنی ، تو كاروان خسته و درمانده زندگانی مهمان نوازی كرده آنها را از رنج راه و خستگی می رهانی ، تو سزاوار ستایش هستی ، تو زندگانی جاویدان داری ...
1- به خاطر هیچ کاری نماز اول وقت را از دست مده
2- بهترین نعمتهای خداوند و بزرگترین سرمایه انسان عقل و خرده است
3- امروز که قامت ها موزن است خون ها گرم و قلبها زنده است باید برای فردای سخت اندیشه کرد
4- نیک.کاری ، پس انداز جاودانه است
5- یکی از نشانه های نادانی این است که کسی قبل از شنیدن مطلب جواب بگوید
6- برای اشخاص توانا لازم است که بز زن و فرزند خون توسعه و گشایش دهند
7- جمله ( الله الا الله ) دری است که هر کس داخل شود از عذاب ایمن یابد
8- ارزنده ترین مرحله خود ، خودشناسی است
9-بهترین اموال آن است که برای حفظ آبرو صرف شود
دانه که در خاک قرار میگیرد با سه عمل خود را نجات میدهد.
1- ریشه خود را به عمق زمین بند میکند.
2- مواد غذایی زمین را جذب میکند.
3- خاک های مزاحم را دفع میکند.
************
انسان نیز باید برای نجات و رهایی و رسیدن به فضای باز توحید و نجات از تاریکیهای مادیات و هوسها و طاغوت ها همانند دانه عمل کند.
1- ریشه عقاید خود را از طریق استدلال محکم کند.(ایمان قوی)
2- از امکانات خدادادی آنچه را برای تکامل و رشد معنوی او است جذب کند.
3- تمام دشمنان را کنار زده وهر معبودی را جز خدا دفع کند.
.
معاش خود را چنان تعیین کن که باعث قطع معاش شخص دیگری نشود.
« اسپینوزا»
انسان عاشق هرگز ناسزا نمیگوید
« افلاطون»
تنبلی از هر نوع بیماری مسری تر است
« گاندی»
به پسرم درس بدهید
او باید بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید كه به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، كه در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست . می دانم كه وقت می گیرد ، اما به او بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش ، یك دلار كاسبی كند بهتر از آن است كه جایی روی زمین پنج دلار بیابد . به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد . از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید .
اگر می توانید ، به او نقش موثر كتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز می كنند ، دقیق شود .
به پسرم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است كه مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد . به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم یاد بدهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می رسد انتخاب كند .
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بیاموزید كه از اشك ریختن خجالت نكشد .
به او بیاموزید كه می تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .
به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید ة اما از او یك نازپرورده نسازید . بگذارید كه او شجاع باشد ، به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید كه چه می توانید بكنید ، پسرم كودك كم سال بسیار خوبی است
بهترین دوست اون دوستی كه بتونی باهاش روی یك سكو ساكت
بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس كنی بهترین
گفتگوی عمرت رو داشتی.
ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمیدونیم،
ولی در عین حال تا وقتی كه چیزی رو دوباره بدست
نیاریم، نمیدونیم چیزی را از دست دادیم.
اینكه تمام عشقت رو به كسی بدی، تضمینی بر این نیست كه
اون هم همین كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اینكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اینطور نشد، خوشحال باش كه توی دل تو رشد كرده.
در یك دقیقه میشه یك نفر رو خرد كرد، در یك ساعت میشه
كسی را دوست داشت و در یك روز میشه عاشق شد ولی یك عمر
طول میكشه تا كسی رو فراموش كرد.
دنبال نگاهها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال
دارایی نرو چون كمكم افول میكنه دنبال كسی برو كه
باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یك لبخند میشه یه روز
تیره را روشن كرد. كسی را پیدا كن كه تو را شاد كنه.
دقایقی توی زندگی هستن كه دلت برای كسی اونقدر تنگ
میشه كه میخوای اونو را از رویات بیرون بكشی و توی
دنیای واقعی بغلش كنی.
رویایی رو ببین كه میخوای. جایی برو كه دوست داری.
چیزی باش كه میخوای باشی. چون فقط یك جون داری و یك
شانس برای اینكه هر چی دوست داری انجام بدی.
آرزو میكنم به اندازه كافی شادی داشته باشی تا خوش
باشی، به اندازه كافی بكوشی تا قوی باشی، به اندازه
كافی اندوه داشته باشی تا یك انسان باقی بمونی و به
اندازه كافی امید تا خوشحال بمونی.
همیشه خودتو جای دیگران بگذار، اگر حس میكنی چیزی
ناراحتت میكنه، احتمالاً دیگران را آزار میده.
شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط
از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن.
شادی برای اونایی كه گریه میكنن و یا صدمه میبینن
زنده است. برای اونایی كه دنبالش میگردن و اونایی كه
امتحانش كردن. چون فقط اینها هستن كه اهمیت دیگران رو
تو زندگیشون میفهمن.
عشق با یك لبخند شروع میشه، با یك بوسه رشد میكنه و با
یك اشك تموم میشه. روشنترین آینده همیشه روی گذشته
فراموش شده، شكل میگیره. نمیشه تا وقتی كه دردها و
رنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری.
وقتی به دنیا اومدی، تو تنها كسی بودی كه گریه میكردی
و بقیه میخندیدن. سعی كن یه جوری زندگی كنی كه وقتی
رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه كنن.
لطفاً این متن رو به اونایی كه براتون ارزش دارن
بفرستین. برای اونایی كه زندگی شما رو لمس كردن.
اونایی كه وقتی احتیاج داشتین، باعث شدن بخندین.
اونایی كه باعث شدن وقتی ناراحت بودین، سمت روشن
واقعیتها رو ببینین. اونایی كه شما میخواید بدونن كه
شما قدر دوستی با اونا رو میدونین. اگه این كار را
نكنین، خوب براتون اتفاقی بدی نمیافته ولی تنها شانس
روشن كردن روز یك دوست با یك نامه رو از خودتون
گرفتین.
نوشته شده توسط حمید گادلی در 2008/12/30 ساعت 11:54 AM موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

افلاطون میگه : اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش چون کار دل دوست داشتنه ... درست مثل کار چشم که دیدنه ... ولی اگر کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه !!!
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY